ادامه دفتر چهارم، یا شاید پنجم..

  • ۰
  • ۰

نمیدونم چرا مهارت کار گروهی و ارائه کلاسی و زبان انگلیسی و چهار تا نمره تاپ برای توصیه‌نامه نوشتن برای یک سامر اسکول باید کم باشه! واقعا نمی‌دونم! برای سامر اسکول یعنی باید باهاش پروژه برمی‌داشتم؟! خب دلم می‌خواسته استادهای جدید رو هم بشناسم! همش که نمی‌شه با یک نفر هم درس داشت هم کار کرد هم همه چیز. 

اگه از بیرون نگاه کنیم، اتفاق خاصی نیافتاده البته. استاد پروژه‌مم هست. و کلی آدم دیگه که سامر اسکول و دانشگاه براشون فرق می‌کنه. تازه توی شرایط ثبت نام نوشته بود از کسانی که باهاشون درس یا پروژه داشتید ریکام بگیرید. این همه درس مرتبط خب. ولی بیخیال. امیدوارم اتفاقای خوبی بیافته فقط.

  • ۱
  • ۰

امشب بیست و سه ساله شدم. امروز روز خوبی بود وو شب خوبی هم بود و در کل خوش‌حالم. خیلی خوش‌حال‌ترم که اجازه ندادم چیزی مودم رو بیاره پایین.

هدف و آرزوی خاصی ندارم در شب تولد بیست و سه سالگی. آرزو می‌کنم همیشه در کنار خونواده‌م باشم و سالم و خوش‌حال باشن. 

و همه‌ی کسانی که این یک سال ناراحتم کردن و رنجم دادم رو می‌بخشم. دوست دارم هر روزم مثل امروز باشه... خودم اراده کنم و نذارم حالم بد بشه. فردا هم روز تولدمه و باید مشق بنویسم، اما خوش‌حالم :)

 

 

بیست و سه اوله، بعد از نوزده. بیست و سه خیلی زیاااده... خیلی بزرگ شدم. ولی امیدوارم سال خوبی باشه. :)

  • ۰
  • ۰

نخواستن

آنقدر رنج کشیده‌ام و تحمل کرده‌ام که دیگر نه صبری مانده نه حوصله‌ای. غمگین و بی‌حس، دیگر برایم مهم نیست. تابه‌حال این‌ همه نخواستن در خودم ندیده بودم. این همه گریز.

کاش آدم‌ها می‌فهمیدند نمی‌توانند هرطور که بخواهند آسیب برسانند و بعد هم فقط از زمان انتظار داشته باشند که همه چیز را درست کند. زمان یک بار می‌تواند. دو بار هم شاید بتواند. بیش‌تر چی؟ اصلا زمان کار خودش را بکند، بی‌حسی‌ای که به وجود آمده را زمان فقط قوی‌تر می‌کند. زمان مشکل را حل می‌کند، اما نه با فراموش کردن بخشی از اتفاق، با فراموش کردن همه‌ی آن.

 

دوست داشتم الان به جای من دختری نشسته بود که به آینده‌اش امید داشت و خوش‌حال بود و برای آرزوهایش تلاش می‌کرد. حتی نمی‌دانم چه آرزویی دارم؟ چه آرزویی برایم مانده؟ کدام آرزو، کدام امید، نابود نشده؟ هر روز فقط برای همان روز زندگی می‌کنم و آخرش کم می‌آیم. من چطور می‌توانم دیگر آرزویی داشته باشم؟ هدفی؟ امیدی؟

  • ۱
  • ۰

خاطرات

کمی بنویسم.

سخت شده، با این‌که اون جهنم چند ماه پیش تموم شده، ولی باز هم سخته. این که هر روز، حتی اگر خودم هیچ خبری رو نمی‌خونم، تعداد زیادی خبر خیلی بد می‌شنوم یعنی بد شده. نه که خیلی وطن‌پرست باشم ها، ولی دوست دارم توو همین جایی که به دنیا اومدم و خونه‌م هست یک زندگی معمولی داشته باشم و خوش‌حال باشم با نزدیکانم. و ممکن نیست. واقعا ممکن نیست. و کلا چه کاری از دستم بر میاد؟ سعی می‌کنم درس بخونم و کار کنم و توو افسردگی غرق نشم.

این روزها خیلی یکنواخت هستن. چیزهای زیادی هست که دوست دارم یاد بگیرم. کتاب‌های زیادی که بخونم. راستی این تابستون هم بیش‌تر از یک ماه پیش تموم شد و من اون کتابی که قرار بود بخونم رو نخوندم... چون حالم خوب نبود یا هرچی، ولی نخوندم در هر حال. و موند. و من الان ارشدم شروع می‌شه و هیچ ایده‌ای ندارم و اصلا دوست ندارم این‌جوری باشه. ارشدم شروع شده و من خیلی احساس می‌کنم عقبم. خیلی چیزها باید یاد بگیرم ولی نمی‌گیرم. چرا؟ نمی‌دونم.

تمام دلخوشیم اینه که حداقل ورزش برام روتین شده. کتاب هم خودمو مجبور می‌کنم بخونم. ولی چرا تمرکز ندارم که درس بخونم درست؟! کورس‌های آنلاینی که شرکت کرده بودم چند بار overdue شدن و من تمدیدشون کردم و بالاخره یکیشون داره تموم می‌شه. ولی چرا من انگیزه ندارم و خوب کار نمی‌کنم؟ وقتی می‌رفتم دانشگاه همیشه از این ناراحت بودم از این که کلاس‌های بدموقع باعث می‌شن نتونم خوب بخوابم و به همه کارهایی که دوست دارم برسم... الان چی؟

از دست خودم ناراحتم. 

از طرفی، با یک چالش دیگه مواجهم. اعتمادم رو به عالم و آدم از دست دادم. من نمی‌خوام بی‌تفاوت باشم و فقط به فکر خودم باشم! من نمی‌خوام آرزو و امید نداشته باشم! من نمی‌خوام نسبت به اطرافیانم بی‌تفاوت باشم... و این مسئله برام تبدیل به یک بحران شده. انگار هیچ چیزی رو نمی‌تونم باور کنم. بارها سعی کردم اما نمی‌تونم ببخشم. بخشیدن یعنی چی؟ اون آدم‌ها زندگی من رو جهنم کردن و الان دارن خوش و خرم زندگی‌شون رو می‌کنن! کاری کردن که نه ظاهر آدما رو باور کنم نه باطنشون رو. نه حرفاشون رو. نه خدا خدا کردنشون رو حتی! محرم و صفر هم تموم شد و کرونا هم بدتر شد و همون یه کوچولو امیدم هیچ. تمام این روزها با خاطراتم زندگی می‌کنم. با روزهای خوبی که گذشتن و من متوجه گذشتنشون و ارزشمندی‌شون نبودم. وقتی متوجه شدم، فقط اندازه یک روز فرصت داشتم که زندگی کنم و اون روز خیلی خوش‌حال بودم اما الان اصلا نمی‌خوام راجع به همون یک روز فکر کنم چون بعدش دوباره توو فکرام غرق می‌شم. 

به طور وحشتناکی دل‌تنگم و کاری از دستم برنمی‌آد. بخشیدن یعنی چی؟ می‌شه بخشید؟

من خیلی سعی می‌کنم، هر روز و هر ساعت با خودم و فکرهام می‌جنگم. ولی حالم هنوز خوب نیست. خوش‌حال نیستم. من خیلی خوش‌حال بودم، ازم گرفتنش. و الان می‌دونم این ضعف منه، اما نمی‌تونم گذشته رو فراموش کنم. نمی‌تونم مثل قبل باشم. نمی‌تونم اعتماد کنم. یک دغدغه فکری بزررررررگ به دغدغه‌هام اضافه شده که هرچی می‌خوام ازش بگذرم نمی‌تونم.

  • ۰
  • ۰

الگو

چند روز پیش که خیلی زیاد ناراحت بودم با یک نفر حرف زدم. اولین برخوردمون بود و کاش این‌جوری نبود و بهتر بود. ولی از همون روز شد الگوی من توو خیلی چیزا.

بهم گفت باید قوی باشی و سیاست داشته باشی. بذار اگه می‌خواد اشتباه کنه، بکنه. اگه درست باشه، سرش به سنگ می‌خوره خودش برمی‌گرده. دیدم راست می‌گه.

نه که این اتفاق الان در حال افتادن باشه، نه. ولی اتفاقات این چند ماه خیلی برای من سنگین بودن و با این‌که دو ماه پیش اتفاقات بد تموم شدن، من هنوز حالم خوب نشده. می‌دونم راست می‌گفت، چون خودم تجریه کردم چیزی که گفت رو. ولی بازم راست گفتن اون برای من آرامش نمی‌شه.

همش فکر می‌کنم شاید الان برای درست شدن دیر باشه. شاید دیگه نشه، دیگه شاید نمی‌تونم من خوب باشم.

:(

 

توو زندگیم هم خیلی بلاتکلیفم و این تنها مشکلم نیست. نمی‌دونم دارم چیکار می‌کنم و قراره چیکار کنم.

  • ۰
  • ۰

مَرا

"از یاد می‌برند مرا دیگری کنند

از دستمال گریه‌ی من روسری کنند

در کل شهر خاله‌زنک‌ها نشسته‌اند

درباره‌ی زنی که منم داوری کنند"

  • ۰
  • ۰

برخیز

باید پاشم و برای خودم کاری بکنم

باید مواظب خودم باشم

باید این‌قدر مضطرب نباشم و نترسم و احساسات خودم رو کنترل کنم... (البته که  الان نسبت به دو ماه پیش خیلیییی بهترم)

چون این کرونا هست، ما مجبوریم مدت بیش‌تری دور باشیم از هم. باید قوی باشم. باید تحمل کنم. 

خیلی خوش‌حالم که واقعا روز در میون ورزش می‌کنم و مگر اینکه پریود باشم با درد زیاد که یک روز استراحت بدم به خودم... خیلی خوش‌حالم که ورزش کردن حالم رو خوب می‌کنه... شاید خیلی کم، ولی می‌کنه. 

خوش‌حالم که کتاب می‌خونم. هرچند معمولا از چیزی که باید بخونم عقبم...

و خوش‌حالم که کار دارم که بکنم و درس دارم که بخونم و غیبت ندارم که بکنم :)

 

 باید بیش‌تر مواظبمون باشم. 

  • ۰
  • ۰

تغییر

آدما می‌تونن تغییر کنن؟

  • ۰
  • ۰

یادگیری

دارم یاد می‌گیرم که دل‌خوری بیش از اندازه زیادم را از آدم‌هایی که زندگی‌ام را جهنم کرده بودند، در خودم دفن کنم. برای همیشه دل‌خور بمانم و هیچ نگویم. یاد می‌گیرم ایجاد کردن تنش راه حل نیست. 

دیروز روز خوبی بود. دیروز بعد از مدت‌ها من بودم به تمام و کمال.

  • ۰
  • ۰

روزهای بدون گریه

8 یا 9 روز است که گریه نکرده‌ام. تپش قلب جدی نداشته‌ام. حالم خوب بوده و هست. شده که ناراحت شده باشم، اما توانسته‌ام خیلی سریع گذر کنم. آرام بوده و هستم و از این بابت به شدت خرسندم. البته گاهی شک می‌کنم و ... ولی به خودم می‌گویم کمی فرصت بیش‌تر جایی نمی‌رود. انگار خودم هم از آن همه غم، از آن باتلاق عمیق، خسته شده‌ام.

بگذریم، ورزش می‌کنم و قوی شده‌ام. کتاب می‌خوانم هرچند کم. پدر پادکست را درآورده‌ام. باید درس بخوانم. یک کتاب نظریه میدان به علاوه دو تا دوره آنلاین. کتاب را قرار بود تابستان با دوستی بخوانم. دوستم که چیزی نگفت. خودم هم هنوز جدا شروع نکرده‌ام. هزارتا برنامه دارم و آخرش این منم که دارم ارباب حلقه‌ها را برای بار 100ام می‌بینم.

دوست دارم مینیمال زندگی کنم، اما چیزهای قشنگ زیادی برای خرید هست! من واقعا سعی می‌کنم اما مادرم یکهو می‌رود خرید و لباس جدید و لباس جدید و لباس جدید. سه تا تاپ خاکستری یک‌شکل دارم... سال‌هاست که می‌پوشمشان(شاید 7-8 سال یا حتی بیش‌تر) و واقعا خراب نشده‌اند! واقعا خوبند و راحت. مادرم جدیدا گیر داده که نباید دیگر این لباس‌ها را بپوشم، مگر لباس دیگری ندارم؟ یکی از بهانه‌هایش هم اینست که او می‌بیند. خب ببیند. او می‌بیند و این تاپ ساده خاکستری لباس خوبی نیست، عیب‌ها و کمبودهایم را نمایان می‌کند. خب بکند. این مسئله من را خوش‌حال نمی‌کند اما من همینم. نه این‌که افتخار کنم و نخواهم طور دیگری باشم... اما اول و آخرش همینم. او هم می‌داند که همینم. اتفاقا بهش گفتم، گفت خب من که دوستت دارم دیگر چه فرقی می‌کند؟ حقیقتا فکر می‌کنم تا هرجا که برویم، باز هم این تفکر مردسالار بر زندگی‌مان سایه افکنده. من باید همیشه موردپسند باشم؟ خب نمی‌خواهم، سخت است. مگر مردها خودشان چه‌قدر برای موردپسند بودن تلاش می‌کنند؟ همین که نصفشان کچل هستند معلوم است چه‌قدر نلاش می‌کنند. اصلا مهم نیست. من می‌خواهم راحت باشم. او را هم دوست دارم. حالا می‌خواهد، خوش‌حال می‌شوم. نخواهد هم ناراحت می‌شوم، اما متاسفم که نمی‌توانم تمام زندگی‌ام در حال تظاهر کردن باشم.